معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢٦ - و اما بعد - هاشمی سید سعید
و اما بعد...
هاشمی سید سعید
اضافهکاری
آقای حسنی پیرمردی مهربان و خوشقلب، آبدارچی ادارهی ما بود. این پیرمرد باصفا و مؤمن، صبح تا پایان ساعت اداری در اداره کار میکرد و البته در حین کار، گاهی با بچهها شوخی میکرد و میخندید یا شعری، حدیثی، حکایتی میگفت و از آن لذت میبردیم. ساعت چهارده که میشد بچهها میرفتند، آقای حسنی اما در آن موقع وضویی میگرفت، نماز میخواند و بعد به خانه میرفت.
یک روز دو- سهتا از همکارها بعد از ساعت اداری در اداره ماندند تا در مورد یکی از همکارهای غایب تصمیمگیری کنند که آیا نگهش دارند یا عذرش را بخواهند. آنها منتظر بودند که در طول این جلسهای که دارند، آقای حسنی برایشان چایی بیاورد. غافل از اینکه آقای حسنی مشغول راز و نیاز است. وقتی خیری از آقای حسنی ندیدند، خودشان بلند شدند به آبدارخانه رفتند برای خودشان چایی ریختند و دوباره دور هم نشستند و از همکار غایب صحبت کردند که چه کارها کرده و چه اشتباههایی مرتکب شده و چه کوتاهیهایی کرده و باید اخراج شود.
وقتی آقای حسنی نمازش تمام شد و آمد پیش همکارها، یکی از آنها با عصبانیت پرسید: «آقای حسنی کجایی؟ مگه نمیبینی ما جلسه داریم؟ چرا چایی نمیآری؟»
آقای حسنی با لهجهی شیرین ترکیاش گفت: «ببخشید! داشتم نماز میخواندم.»
همکار عصبانی ما گفت: «یعنی چه که داشتم نماز میخواندم؟ اضافهکاری میگیری به خاطر نماز خوندن؟ خب نمازتو توی خونهتون بخون، الکی هم اینجا واینستا، اضافهکاری هم نگیر. تو که اهل حدیث و نماز و قیامتی، فکر میکنی این نماز رو خدا قبول کنه؟»
آقای حسنی که هیچوقت عصبانی نمیشد، لبخندی زد و گفت: «خدا قبول کنه یا نکنه، مربوط به خودشه و ما خبردار نمیشیم؛ اما شما چرا خودتونو نمیگید که اضافهکاری میکنید که زیراب همکارتونو بزنید، کلی هم غیبتشو کردید، تندتند هم چایی مفت ادارهرو خوردید؟ کار کدوم یکیمون خلافه؟ من یا شما؟» یادش به خیر آقای حسنی!
﷼ عوض شدهایم
حدود ٣٣ سال از پیروزی انقلاب اسلامی ما گذشته. در این ٣٣ سال، خیلی چیزها عوض شده. خیلی چیزهایی که ما از آنها بدمان میآمد، اکنون تبدیل شدهاند به دوست داشتنیها و خیلی از مواردی که از آنها خوشمان میآمد، اکنون مورد تنفر قرار گرفتهاند. راستی چی عوض شده؟ ما یا مسیر انقلاب؟ آیا اصولمان را از دست دادهایم یا آن چیزهایی که در سالهای اول انقلاب از آنها دفاع میکردیم اصول نبودند و ما سرِ کار بودیم؟ یادم میآید در سال ٧٦ یکی از مسئولین کشورمان در حال ایراد سخنرانی برای جوانان و دانشجویان کشورمان بود که حضار به شوق آمدند و برای آن مسئول دست زدند. این دست زدن باعث شد که اعتراضات گروههای سیاسی و مذهبی شروع شود، شعار دادن و راهپیمایی کردن و کفن پوشیدن و...
اما الآن میبینیم که مداحان مختلف، همهجای کشور را قبضه کردهاند و میخوانند و حضار هم، چنان دستی میزنند که بیا و ببین؛ حتی از تلویزیون هم پخش میشود و مداح محترم هی به حضار میگوید: «دستها بالاتر... دستها شُله... امشب شب تولدهها! محکمتر دست بزن...»
یک زمان پوشیدن شلوار لی و پیراهن آستین کوتاه جرم بود و هر کس میپوشید سر از مراکز انتظامی درمیآورد و دانشآموزان با پوشش لی یا آستین کوتاه حق ورود به مدارس را نداشتند؛ اما الآن تولیدکنندگان داخلی و خارجی در رسانههای مختلف پوششهای جین و چرم را تبلیغ میکنند و دلیلشان هم این است که جین و چرم دیرتر کثیف میشوند، شستوشویشان راحتتر است و اتو نمیخواهند. من نمیدانم سختگیری آن سالهایمان درست بود یا تبلیغ امروزمان؛ اما این را میدانم که به خاطر همان سختگیریها خیلیها از نظام ما زده شدند. جواب اینها را کی باید بدهد؟ اگر آن سختگیریها اصولی و اساسی بود، چرا الآن برگشتهایم؟ و اگر اصولی نبود و از سرِشکم بود، چرا آن سالها کسی جلوی این کارها را نمیگرفت؟
یادم میآید که در سال ١٣٧٤ با دوستم محمدرضا در روز عاشورا در خیابان چهارمردان قم قدم میزدیم و عزاداریها را تماشا میکردیم. محمدرضا مثل همیشه شلوار جین و پیراهن آستین کوتاه پوشیده بود و موهایش را هم ژل زده بود. ناگهان چندتا مرد مسن با محاسن بلند دورمان را گرفتند. محمدرضا را مثل قوطی حلبی بلند کردند و پرتش کردند توی کانکسی که در آن نزدیکی بود. اول با کمربند حسابی کتکش زدند و بعد هم موهایش را ماشین کردند و سرانجام از کانکس پرتش کردند بیرون. خوشبختانه من تیپ و اوضاعم اصولی و انقلابی بود و مشمول تربیتهای برنامهریزی شده قرار نگرفتم. اما محمدرضا چند روز بعد از قم رفت که رفت. الآن سالهاست که در کرج زندگی میکند. نمیدانم الآن که تیپ غالب جوانان مثل تیپ آن روز محمدرضاست، آیا کسی پیدا میشود که برود از محمدرضا عذرخواهی کند؟
﷼ بالأخره بدحجابها خوباند یا نه؟
هیچ چیزمان به هیچچیزمان نمیآید. عوض شدنمان هم از روی برنامه نیست. یکدفعه ١٨٠ درجه چرخیدیم. در سالهای اول انقلاب دو مدل پوشش زنانه داشتیم: با حجاب، بیحجاب. اصطلاح بدحجاب اصطلاحی است که در سالهای اخیر مُد شده است. در آن سالهای دور اگر خانمی مقداری از موهایش بیرون بود بهش میگفتند بیحجاب.
الآن کارشناسان میآیند توی تلویزیون و توجیه میکنند که نخیر، اینها بیحجاب نیستند، بدحجاباند.
آن سالها اگر یک بیحجاب یا به قول کارشناسان مسئول، بدحجاب دیده میشد، انواع و اقسام تذکرات و تعهدات کتبی و شفاهی در کار بود؛ اما الآن وضع فرق کرده. وقتی راهپیمایی میشود تلویزیون، اول میرود سراغ بدحجابها که بله ببینید اینها هم به نظام علاقهمند هستند. یا در رأیگیریها، اول میرود با بدحجابها مصاحبه میکند. اما همین بدحجابها بعد از راهپیمایی و انتخاب دوباره هنگام ورود به ادارات با این اطلاعیه چسبانده شده به دیوار روبهرو میشود که « لطفاً حجاب خود را رعایت کنید».
از آن طرف در سایتها و روزنامهها عکسهایی میبینیم از همایشهای حزبالله در لبنان که در میان زنان باحجاب و پوشیده، کلی دختر بیحجاب هم هستند که عکس حسن نصرالله را در دست گرفتهاند و شاید مسئولین کشور ما افتخار کنند که ببینید حتی بیحجابها هم نصرالله را دوست دارند. ما بالأخره نفهمیدیم بدحجابها و بیحجابها بدند یا خوب؟ باید حمایت بشوند یا باید کتک بخورند؟ آن سختگیریهای اول انقلاب چی بود، این حمایتها و تبلیغهای امروز چیست؟ شاید هم در کشور ما اصلاً بدحجاب یافت نمیشود و این بدحجابها از آمریکا وارد میشوند.